تبليغاتX
دنیای سوفی






















دنیای سوفی

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 9:40 توسط سوفی| |

آغوش مادر .

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:5 توسط سوفی|

از معدود چیزایی که تو زندگیم بهش افتخار می کنم این بود که بیشترین ساعات حضورم در مدرسه بیرون از کلاس گذشت..


و با تشکر از خودم که از همان اوان کودکی می دانستم در این سیستم آموزشی چیزی برای یاد گرفتن نیست ..! 

اما تشکر وِیژه از مامان گلم که هیچ وقت سرزنشم نکرد ..

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:50 توسط سوفی| |


نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:37 توسط سوفی| |


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 9:17 توسط سوفی| |


باید نگاه کنی! این یکی دیگر از مقررات ماست. بستن چشم‌هایت چیزی را عوض نمی‌کند. چون نمی‌خواهی شاهد اتفاقی باشی که می‌افتد، هیچ چیز ناپدید نمی‌شود. درواقع دفعه‌ی بعد که چشم باز کنی اوضاع بدتر می‌شود. دنیایی که تویش زندگی می‌کنیم اینجور است آقای ناکاتا، چشمانت را باز کن. فقط بزدل چشم‌هایش را می‌بندد. چشم بستن و پنبه در گوش چپاندن باعث نمی‌شود زمان از حرکت بایستد.

کافکا در کرانه، هاروکی موراکامی 

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 22:39 توسط سوفی|

زود برگرد سر جات..!
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 20:24 توسط سوفی|



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 11:47 توسط سوفی|



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 21:5 توسط سوفی|



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 21:52 توسط سوفی|



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 20:24 توسط سوفی|

مَن اون روزا ترسو نبود،اصلن چیزای که ازشون می ترسید به تعداد انگشتای یه دستم نمی رسید ،خودخواه نبود ،بلد نبود فقط به منافع خودش فک کنه، مَن اون روزا برده عقل و منطقش نبود، یه کره خر درون  چموشی داشت که اسیر دو دو تا چهارتا نبود، داد زدن بلد بود،دوست داشتن و نداشتنش معلوم بود،رو بازی میکرد،آرزوهای شخصیش زیاد نبودند،تائید شدن براش مهم نبود،همون طوری که فکر می کرد حرف میزد و عمل می کرد....

مَن این روزا رو نمیشناسم ، شده یه آدمی که سقوط کرده به قعر هرم مازلو...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 21:33 توسط سوفی| |

دلم پنج ، شیش تا بچه ،از نوزاد تا 9،8ساله می خواد، شیطون و پر سرو صدا،باهم بازی کنیم و از در و دیوار بریم بالا و جیغ ،جیغ کنیم ،  در و دیوارها را خط خطی کنیم ، زنگای خونه ها رو بزنیم و در بریم .... 

دلم شدیدا یکی از این بچه های سندروم داون هم می خواد...

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 11:12 توسط سوفی|

حنا دختری در مزرعه...


نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 20:15 توسط سوفی|

بعضی آدما را اگه بدی کالبد شکافی یه ذره انسانیت تو وجودشون پیدا نمی کنی!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 20:38 توسط سوفی|